حانیهحانیه، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

عسل مامان

من بلدم ...

من توی این چند هفته که ماه سومم رو تجربه می کنم،بلدم ... حباب سازم رو روشن کنم ... که مامانم مجبور میشه واسه خیس نشدن لباسم پیشبندهای گنده ای که دارم رو ببنده!!!     روی مبل بشینم و از تنهایی نشستن ذوق کنم ...   دستم رو بخورم ...   و وقتی مامانم میگه بیا پستونک بخور ، دستم رو با نون اضافه بخورم ...   گل روی جورابم رو برانداز کنم ...  خوشمزه به نظر میآد. می گیرمش ولی تا دهنم نمیآد!!!!  کار های دیگه ای هم بلدم که به دلیل نبودن عکاس سر موقع، عکسش موجود نیست.   من بلدم وقتی مامانم بهم مولتی ویتامین میده قاشق رو از دستش بگیرم و محکم نگهش دارم تا کسی...
29 مهر 1392

عید قربان

      امروز عید قربانه و ما خونه ی آقا اینا (بابابزرگ مامانم) دعوتیم. صبح که از خواب پاشدم. تند تند کارهامو کردم. مامانم لباس خوشگلام رو که تولد مریم پوشیده بودم رو تنم کرد. با ماشین رفتیم دنبال خاله جون اینا. رسیدیم خونه ی آقا اینا. به همه سلام کردم. چون همیشه وقتی اومدم اینجا لالا کرده بودم یکم غریبی می کردم. بقیه هم نمی دونستند من دوست دارم فقط بشینم،هی من رو توی بغلشون می خوابوند و من دادم در میومد. مامانم لباسم رو عوض کرد تا من راحت تر استراحت کنم. مامانم که ناهارش رو خورد من از خواب بیدار شدم و رفتم تا با خاله ها بشینم روی مبل. به به چه کیفی داره تنهایی روی مبل  نشستن! تازه به آقا هم می خواستم بگم...
24 مهر 1392

خاله ها

دیروز مهمون داشتم. خاله تارا و خاله نسیم و خاله مهسا و خاله زهرا (دوستای مامانم) اومده بودند من رو ببینند.  قرار بود دو تا خاله ی دیگه هم بیان اما یکیشون کلاس داشت    یکی دیگه هم می خواد عروس بشه، یه عالمه کار داشت  خوشبخت بشی خاله      دستشون درد نکنه برای من و مامانم کادو آوردن با یه گل خوشگل.     من هم اولش نیگا نیگاشون کردم. بعدش یکمی بهونه گیر شدم و مامان و بغل می خواستم.  خاله ها هم من رو بغل کردند و باهام بازی بازی کردند. وسط این بازی ها هم شیر می خوردم و می خوابیدم اما زودی بیدار می شدم تا از بحث عقب نیوفتم. خاله ها، لباس ها و وسایل من رو دیدن و من بغل ...
23 مهر 1392

واکسن

16 مرداده. دیشب خیلی بهم خوش گذشت ... مامانم صبح از خواب بیدارم کرد. من هنوز خوابم میومد. دست و صورتم رو مامانم برام شست. شیرم رو خوردم.  مامانم لباس خوشگلام رو تنم کرد. من خیلی خوشحال بودم که می خوام بریم ددر. می خندیدم و با بابایی حرف میزدم. مامانم اومد و یه دوای بدمزه بهم داد. همچنان شاد و شنگول بودم که مامانی بغلم کرد که بریم. آخ جون ددر!!!  توی بغل مامانم رفتیم درمانگاه نزدیک خونه ی مامانی. اما گفتند دیر اومدیم و تموم شد. مامانم با مامانی من رو با مترو بردند پاستور. این اولین مترو سواریم بود. البته من خواب بودم همه ی راه رو. روی تخت خوابوندنم. داشتم بیدار میشدم که مامانم زانوهام رو گرفت. ناراحت شدم، گریه ام ...
21 مهر 1392

عکسامو ببین

  بیاین با هم بازی کنیم...   ای بابا هیچکی نمیاد تابم رو روشن کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   گورخر جان باهات حرف دارم. چرا عروسک تو اینجا نیست؟؟؟؟   خواب بودما! کار داشتی؟؟   همه هم توی چشمم  زل می زنن. بله آقا فیله امری بود؟؟؟   دیگه دارم میرم ددر . بای بای !!!! ...
19 مهر 1392

تولد مریم

11 مهره و ما تولد دعوت شدیم. تولد مریم جونه. البته مریم 13 ام دنیا اومده ها!!!  لباس خوشگلام رو پوشیدم و با مامان بابام رفتیم خونه آقاجون.  آخه تولد اونجا بود. اول از اون شام ها که به من نمیدند آوردند. من هم توی تشک بازیم واسه همه آواز می خوندم.   وسطای شام بود که دیگه خسته شدم و خوابم گرفت.   یکمی شیر خوردم و خوابیدم.  سرحال از خواب بیدار شدم و آماده تولد.  تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک. چند تا با مریم و مامان و بابا عکس انداختیم. من دیگه گشنه ام شد و رفتم واحد شیر.  اما حواسم جمع بود ببینم کی چی داده!!!  کیک هم همه خوردند.من هم منتظر شدم تا بعدا شیر و کیک ...
19 مهر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل مامان می باشد